در حسرت دیداری دوباره

تن عاشق بميرد در جدايي
وليكن جان او هرگز نميرد
تنم را پر شود پيمانه عمر
ولي پيمان او هرگز نميرد
بزرگ مردی بود احمد بورقانی، نه از آن دست آدم هایی که تا هست حسرتش را نمی خوری و قتی که رفتنی شد، به سنت دیرینه مرده پرستی مان در رثایش بگویی. نه من که هرکه دمی با او سپری کرده بود و دم به دمش گذاشته بود، همواره در حسرت دیدار مجدد انتظار می کشید. به عدد آدمیان درباره هرکسی قضاوتی است؛ اما درباره او جز نیک از کسی نشنیدم و این نه از باب اینکه با حرف راست کسی را نمی رنجاند که هماره جانب انصاف را رعایت می کرد. درباره منش انسانی او نوشتن سخت است چراکه تو را یادآور می شود که چقدر از آدمیت دوری و نیز تو را چه به مدح بزرگ مردی چون او.
کوتاه مدتی که سررشته امور مطبوعات را در دست گرفت، تأثیری بس عمیق و مانا در این خاک سترون برجای گذاشت. از ارشاد و مجلس هم که بیرون شد همواره پدری می کرد برای مطبوعات و مطبوعاتیان. سیاسیون اصلاح طلب نیز از هر طیفی که بودند، به رغم اختلافات و تمایزات در یک چیز اشتراک داشتند و آن احترام و اعتبار بورقانی بود. در میان مطبوعات و سیاسیون میانه بسیاری از اختلاف را که می رفت به نتیجه ای ناپسند منجر شود می گرفت و از اعتبارش مایه می گذاشت.
از این ها می گذرم و باز پیشاروی خوی آدمی اش سر خم می کنم. فقدان چون اویی به واقع حرمان است؛ گیرم که «مرد نکونام نمیرد هرگز». اگر او همچنان می بود در این میانه تلخ نیستی، باور نیکویی و انسانیت ساده تر بود. گفتم که هرکه دمی از نفسش بهره جسته بود، مشتاق دیداری دیگربرا می ماند که باز بیاموزد و باورش را سخت تر کند به «انسان». مرگ از تعددش باور پذیر است، اما پذیرش مرگ چون اویی دشوار است چه عمر بسیار بباید پدر پیر فلک را که آزموگار آدمیتی چون او باز یابد.
کاروان شهید رفت از پیش
وان ما رفته گیر و می اندیش ...
|
TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/1057
|