وبلاگیدن برای کسب هویت
دو روز کمتر از دو ماه از آخرین پستم می گذزه؛ که البته به راحتی می شه اون رو هم نادیده گرفت چون نوشته قبل ترش هم مربوط به چهار ماه پیش است. خلاصه از عرصه پرت افتاده ام؛ منظورم عرصه وبلاگ نویسی است؛ اما هنوز در وبلاگستان مانده ام؛ چون هر روز وبلاگ ها را می خوانم، تازه از Google Reader هم خیلی استفاده می کنم.
در یکی از همین آیین های خوانش وبلاگ به نوشته جالبی، وصف حالم برخوردم. آق بهمن نوشته بود: «وبلاگ بدجوری اینرسی سکون دارد. وقتی مدتی نمینویسی دوباره نوشتن خیلی سخت میشود. میخواهی با یک پست پر و پیمان برگردی و این مدام نوشتن را عقب میاندازد.»
آدم که به خودش سخت گیر هم باشه؛ این اینرسی بیشتر هم می شه.
در این مدت که نمی نوشتم، کنایه های زیادی شنیدم از رفقا. دیروز دوست نویافته ای گفت که وبلاگت را دیدم. شرمنده شدم، گفتم مگر دیدن هم دارد. چند روز پیش دوست دیرین و عزیزم، سعید رضوی که بعد از مدتی به ایران آمده گفت که آنجا گاه گاهی وبلاگت را می بینم و باز باعث شرمندگی ام شد.
یکی دوهفته پیش هم که بازی شب یلدا در گرفته بود؛ دیدم که هیچ کس من را دعوت نکرده. خب، طبیعی هم بود. بعد از آن، فکر آزاردهنده مرا تعقیب کرد ...
بخشی از هویت آدمی در جمع تعریف می شود؛ در واقع من اینطور فکر می کنم؛ خاصه اینکه آرنتی( + , + ) هم هستم. یک مثال می زنم؛ ممکن است کسی کتابخوان باشد؛ اما ممکن است کسی علاوه بر کتابخوان بودن، عضو یک گروه کتابخوانی باشد و به این عضویت دلبستگی داشته باشد. سهیم بودن در یک هویت جمعی دو شرط دارد: یکی آنکه که فرد خود را متعلق به گروهی بداند و دیگر اینکه گروه نیز او را عضوی از خود تلقی کند.
نمی دانم چقدر توانستم منظورم را منتقل کنم. [مدتی است از نوشتن دور مانده ام؛ چه وبلاگی و چه غیر آن]
و آن فکر آزاردهنده: به هر حال احساس می کنم که دارم هویت وبلاگ نویسی ام را از دست می دهم؛ احساس می کنم که دیگر به جمعی که هویت مشترک در آن وبلاگ نویسی است، تعلق ندارم و می خواهم بازگردم.
وبلاگ نوشتن هزار و یک فایده دارد، هزار و یک انگیزه برای آن وجود دارد و فقط یکی از آن ها؛ کسب هویت جمعی، کافی است تا من دوباره شروع کنم.
|
TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/881
|
آره چون به نظرم بلاگ نویسی یه کار شخصیه. حرفتو راجع به کلوب کتاب قبول دارم ولی وبلاگ متفاوته وگرنه پاشو برو فورم یا تالار سخن. پس هر وفت حال کردی بنویس. خواننده داری.
دلمان برايتان تنگ شده محمد عاملي عزيز! مصاحبت با شما آدم را گرفتار مي كند.
كامنت مطلب بالا انگار ايراد دارد مجبور شدم اينجا بنويسم. روزگار به كام. به اميد ديدار.
|