مسافر بيروت
گرم بازآمدي محبوب سيم اندام سنگين دل
گل از خارم برآوردي و خار از پا و پا از گل
ايا باد سحرگاهي گر اين شب روز ميخواهي
از آن خورشيد خرگاهي برافكن دامن محمل
گر او سرپنجه بگشايد كه عاشق ميكشم شايد
هزارش صيد پيش آيد به خون خويش مستعجل
گروهي همنشين من خلاف عقل و دين من
بگيرند آستين من كه دست از دامنش بگسل
ملامتگوي عاشق را چه گويد مردم دانا
كه حال غرقه در دريا نداند خفته بر ساحل
به خونم گر بيالايد دو دست نازنين شايد
نه قتلم خوش هميآيد كه دست و پنجه قاتل
اگر عاقل بود داند كه مجنون صبر نتواند
شتر جايي بخواباند كه ليلي را بود منزل
ز عقل انديشهها زايد كه مردم را بفرسايد
گرت آسودگي بايد برو عاشق شو اي عاقل
مرا تا پاي ميپويد طريق وصل ميجويد
بهل تا عقل ميگويد زهي سوداي بيحاصل
عجايب نقشها بيني خلاف رومي و چيني
اگر با دوست بنشيني ز دنيا و آخرت غافل
در اين معني سخن بايد كه جز سعدي نيارايد
كه هرچ از جان برون آيد نشيند لاجرم بر دل
|
TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/802
|
in she'r o doos daram, haal o havaye khoobi dare, ze aghl andisheha zayad ke mardom raa befarsayad :) mer30 !!
|