.
.

افكار مسطور
پراكندگي هاي س.م.عاملي


 

۲۷ بهمن

يك مذاكره كوتاه

ـ رسيدن به خير مش‌جعفر!
- آقا شرمنــ....
ـ آخه مرد حسابي، من صبح ساعت 6 اومدم شركت، تو ساعت 10مي‌آي؟ مگه نگفتم مهمون دارم زود بيا اينجا رو تميز كن، قهوه آماده كن، شيريني رو بيار و صد تا كار ديگه؟ كسي ندونه فكر مي‌كنه من آبدارچي‌ام تو رييس!!!
ـ آقا شرمنده؛ برف و بوران تموم شده، ترافيكش مونده، صبح ساعت 4اومدم بيرون، تا حالا تو راه بودم، خيلـــ...
ـ بس كن مرديكه، هر روز هر روز يه بهونه‌اي مياره.
ـ آقا چه بهونه‌اي! شما كه مي‌دونيد خونه من كجاست، خلوت خلوت هم كه باشه يك ساعت و نيم راهه ...
ـ دروغ نگو پيره مرد. وقتي خلوت باشه، از آذري تا اينجا سه ربع بيشتر نمي‌شه
ـ بله آقا؛ ولي به شرطي كه با ماشين شخصي باشه نه با اتوبوس.
ـ اين حرفا به من ربطي نداره، مشكله خودته، فكر كنم بايد به فكر يه آبدارچي ديگه باشيم.
ـ ... البته اگه اون يكي خونه‌اش اسلام‌شهر نباشه.
ـ ... خب مي‌گي چي‌كار كنم؟  با اين وضع كه نمي‌شه.
ـ دو تا راه هست: يا اينكه محل شركت رو عوض كنيد ببريد جنوب شهر؛ يا اينكه يك آبدارچي پيدا كنيد كه خونه‌اش شمال شهر باشه!
ـ ~&$%@#';i">؟!~&$%@#';i



نتيجه گيري شبه جامعه شناسانه: اينجوريا مي‌شه كه «اختلاف طبقاتي»، موجب از هم‌گسيختن جامعه مي‌گردد!
نتيجه گيري به شيوه سريال‌هاي تلويزيون: راه حل اين است كه آقاي رييس، اختلاف طبقاتي را به يك طبقه كاهش داده، با خريد يك واحد در طبقه زيرين منزل خود، «مش‌جعفر» را در برج محل سكونت خود در دروس اسكان دهد و صبح‌ها با هم راهي شركت شوند، با اتومبيل آقاي رييس!




TrackBack URL for this entry:
http://30morgh.org/cgi-bin/mt32/mt-tb.cgi/163



 نظرات

راح حل به شيوه كيهاني:
شركت را با اموالش توقيف كنند و بعد صدا و سيما در ايام ماه رمضان برود خانه مش جعفر باهاش مصاحبه كند و بگويد كه اين آقا شش ماه است كه برنج نخورده و بعد دوربين را زوم كنند توي صورتش و او اشك بريزد و بعد مردم هم دلشان بسوزد و در جشن عاطفه ها كمكش كنند.

نويسنده: خيابان شماره 11

 

با اجازه لينك دادم

نويسنده: خيابان شماره 11

 

جمله آخریه نمنننــــــــــه نبوده، فحش بوده، علامت % هاش هم آبدار بوده! اين بود نتيجه گيری من. دو نقطه پی! همچنین دو نقطه چخ ممنون که اين page رو با نوشته هاتون نورانی ميکنين:) بلاگ رولينگ نيست برنامه ست و آدم نيست، شرايط درک کن هم نيست. بر خلاف آدما!

نويسنده: حورا