شبي و صد دريغ و ناله تا روز
دلي و صد هزاران حسرت و سوز
پنجشنبه انجمن صنفی مطبوعات بزرگداشتی برای او برگزار کرده بود. آنانکه به او ارادتی و تعلق خاطری داشتند آمدند و اندکی از بسیار او گفتند. نامش را نمیبرم؛ یارای آن را ندارم که نامش را بر زبان رانم؛ غلو نمیکنم ... به واقع در خود نمیبینم که حتی به اندازه نامبردن از او به آن خورشید نزدیک شوم.
از آن بدنقش او شوريده پيوست
كه نقش ديگري بر خويشتن بست
نياسود از دويدن صبح تا شام
مگر كز خويشتن بيرون نهد گام
ز تن ميخواست تا دوري گزيند
مگر با دوست در يك تن نشيند
چنان با اختيار يار در ساخت
كه از خود يار خود را باز نشناخت
در آفاق اين سخن شد داستاني
فتاد اين داستان در هر زباني
در هر گوشهای عکسی از او بود. به هریک که نگاه میکردم بیاختیار اشک از گوشه چشمانم سرازیر میشد. دیری بود که اینگونه اشک نریخته بودم. گریه من زاری کودکی مغبون بود که آسان درّ غلتانی را از دست داده بود. حسرت میخوردم به آموزگاری که از دست دادهایم؛ دریغم میآمد از فرصتهای حضور که از دست رفته بودند. او معلم خوی انسانی بود ... اعتراف دشواری است؛ وقتی به او مینگرم تنم به لرزه میافتد از فاصلهای که با آدمیت دارم و او معلم بیمنتی بود برای آدم شدن. پرکار بود و همواره به کاری مؤثر مشغول و اگر مشغول کار نبود، سر در آغوش کتاب داشت. اینگونه نبود که چون دیگر آموزگاران، بالا بنشیند، برایت خطابه بگوید و تو قلمی کنی درس استاد را. در کنارش اگر میبودی، اگر چشم باز میکردی از کردارش بسیار میآموختی و اگر به گفتار میآمد، یا خلق تنگت را دگرگون میساخت یا تو نیوشای حکمت بودی. حیف از او که رفت و خجلت بر من. میگویم او بود و آدم نشدم ... دیگر کجا...؟
دیروز عقده چند ماههام را گشودم و از سعید گله کردم.
چند ماه پیش بود یادم نیست، گفت که او (آن بزرگمرد را میگویم) قرار است مسؤول کمیته تبلیغات ستاد ائتلاف شود، میخواهی بازهم با او کار کنی؟ میدانست علاقه و ارادتم را به او. گفتم او هرجا که باشد من نه تنها حاضر که مشتاقم هرکاری را در سایهاش انجام دهم. سعید گفت میگویم.
امروز به سعید گفتم قولت یادت رفت؟ پس چه شد که این فرصت را از دست دادم. سعید گفت که یادش نرفته و گفته؛ اما او آن مسؤولیت را عهدهدار نشد. من میخواستم در سایه او باشم و نه در کمیته تبلیغات یا هرجای دیگری که او نبود. سعید هم حتم از این باب دیگر پیگیر نشده.
سعید اما چیز دیگری گفت که بیاندازه در پس آن اشکها که ریخته بودم شادمانم کرد. سعید گفت وقتی به او گفتم، او گفت که «هنوز که مسؤولیت نپذیرفتهام، اگر پذیرفتم خودم محمد را خبر میکنم؛ لازم هم نبود تو به من توصیه کنی. اگر نمیگفتی هم خودم پِیَش میفرستادم».
چیزی آمیخته از شادمانی و حسرت در دلم موج میزند وقتی به یاد میآورم صدایش را که مرا به «نام» میخواند و گاه «جان» یا «آقا»یی به آن میافزود. مهربان بود با همه؛ نه فقط با من.
میخواستم باز هم بنویسم ... اشک اما اجازه نمیدهد که نوشتهها و حروف را ببینم.
اشك ديدهاست از فراق تو دوان
آه آهست از ميان جان روان
ما چو چنگيم و تو زخمه ميزني
زاري از ما نه تو زاري ميكني
ما چو ناييم و نوا در ما ز تست
ما چو كوهيم و صدا در ما ز تست
اين سخن پايان ندارد ليك ما
باز گوييم آن تمام قصه را